سپيده دم به خاكسترى مى ماند كه باد، آن را در چشم پاشيده باشد و فرات همچون مارى خروشان در حركت است و قبايلى كه شب را در رؤ ياى غارت سپرى كرده اند، بيدار مى شوند. از دور با چشمانى چون پلنگ به سمت اردوگاه حسينى مى نگرند.

صداهاى فراوانى در هم مى آميزد. هف هف شتران،  شيهه اسبان  و صداى شمشيرها و نيزه هاى آماده جنگ و گريه ها...و حُرّ كه راه را بر كاروان بسته و آن را به سرزمين مرگ كشانده بود، اكنون سراسيمه ايستاده و به گردانهاى انبوه مى نگرد. به آنانى كه آمده اند تا نواده رسول خدا را بكشند. هرگز به ذهن او خطور نكرده بود كه كوفه به  قصد كشتن مُنجى  تا اين حد سقوط كرده باشد.

اسب خويش را به سمت خط مقدّم مى راند و به افقى مى نگرد كه حسين در آن جا ايستاده است . از دور او را مى بيند كه لشكر خود را آرايش مى دهد. تعداد آنان هفتاد يا هشتاد نفر بيشتر نيست آيا واقعا حسين مى خواهد بجنگد؟ آيا در معركه اى زيانبار وارد خواهد شد؟

حرّ صداى حسين را مى شنود كه به لشكريان اندك خويش چنين مى گويد:

اِنَّ اللّهَ تَعالى قَدْ اَذِنَ فِى قَتْلِكُمْ وَقَتْلِى فِى هذَا الْيَوْمِ فَعَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ وَالْقِتالِ...

حسين ، در قلب سپاه ايستاده و پرچم را به دست ابوالفضل  مى دهد. پرچم برفراز سر عبّاس چون بيرقى برافراشته برفراز يك لشكر به نظر مى آيد.

قبايل به سمت خيام حرم حمله ور مى شوند. و اسبها تاخت و تاز مى نمايند. غبارى به هوا برخاسته و قلبهاى كوچك در درون خيمه ها به شدت به تپش درآمده است.

آه ! چه روز وحشتناكى است