به امید شفاعت

عنايات خاصه امام رضا(ع) به زوار خويش فراوان است. زيارت مرقد امام هشتم علي بن موسي الرضا عليه السلام به دليل موقعيت زماني و مكاني و شرايط زائران ايشان در ميان ساير قبور ائمه، عليهم السلام از اهميت خاصي برخوردار است . هرگاه زایرین آن حضرت تمام توجه و اميد خود را به سمت بارگاه ملکوتي علي بن موسي الرضا(ع) معطوف کرده‌اند، دست خالي باز نگشته اند.
تمام موجودات عالم خلقت به قدر استطاعت و استعداد ذاتي خود از اين درياي مهرباني و کرم بهره‌اي مي برند، در طول تاريخ مشاهده شده که حتي حيوانات نيز به محضر ولي الله آمده و از آن حضرت استمداد طلبيده‌اند که مشهورترين آن‌ها داستان کمک علي بن موسي الرضا(ع) به آهويي است که بدين سبب ايشان به ضامن آهو شهرت يافتند.
 حال ای آقا جان مگر خودتان نفرمودید: هر کس به زيارت من بيايد، من در چهار جا به ديدار او مي روم؛ يکي زمان مرگ و جان دادن، دوم، در هنگام برخاستن از قبر، سوم عبور از صراط و چهارم دادن نامه اعمال.  و باز نقل شده که فرموده اید: اگر قطره باراني به زائر برسد بدنش بر آتش جهنم حرام شود.
مگر از حضرت امام صادق عليه السلام، نقل نشده که كه رسول خدا صلي الله عليه و آله، خطاب به امير مومنان، عليه السلام، فرمود :
« اي ابوالحسن ! خداوند قبر تو قبور فرزندانت را قطعه‌اي از قطعات بهشت قرار داده است . او دلهاي نجيبان و برگزيدگان از بندگانش را به طرف شما گرايش داده، و آنها به خاطر تقرب به خداوند و محبت به رسول خدا، در راه رسيدن به قبورتان هر آزار و سختي را بر خود هموار مي كنند و فراوان به زيارت شما مي‌آيند . آنها از ويژه افرادي هستند كه به شفاعت من راه يافته و به حضور من وارد مي شوند . آنها در بهشت به زيارت من نايل مي‌گردند، .....»)
آقاجان !اینک این بنده حقیر و نادم از گذشته تاریک خویش به امید بهره مندی از وعده های شفاعت  به پابوست آمده است.
ز
ائـر بارانی ام آقـا به دادم می رســی؟ بی پناهم خسته ام تنهاُ به دادم میرسی؟

سيد جيكاك

انگلیسیها از دیرباز به فکر توطئه، حیله گری و ضایع کردن حقوق ملتها بوده اند .اگر تاریخ چند صد ساله اخیر کشورمان را بررسی کنیم ،چیزی جز خیانت و حیله گری این روباه مکار استعمارگر نمی بینیم .
دولت های انگلیس از قدیم الأیام در این فکر بوده که بوسیله ی استعمار دولت ها و ملت ها، دارایی های آنان را چپاول و غارت کنند. آنان  برای رسیدن به هدف خود، شیوه ها و راهکارهای بسیاری را در پیش گرفتند ، از جمله این روش ها  فرستادن نیروهای نفوذی به داخل دولتها و ملت ها بود. آنها می خواستند با این کار، اولاً نقطه ی ضعف آنها را بیابند و سپس با رخنه کردن و ایجاد تفرقه بین آنها، به اهداف پلید خود دست یابند. از جمله این افراد  شخصی به نام سرهنگ جیکاک جاسوس اطلاعاتی انگلیس است که در اینجا به برخی فعالیت های و حکایات خواندنی او می پردازیم.

سرهنگ«جيكاك» مأمور اطلاعاتي بريتانيا، در طي جنگ جهاني دوم و پس از آن در ايران نقش زيادي را در جهت منافع كشورش ايفا نمود. جيكاك با خاتمه جنگ جهاني دوم به استخدام شركت نفت ايران و انگليس درآمد.

ادامه نوشته

خوبیها و بدیها

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند  و منقرض شدند.
خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند
تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند
و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند
ولی خارهایشان یکدیگر را در کنار هم زخمی می کرد
... به ویژه وقتی که نزدیکتر بودند تا گرمتر شوند
به این خاطر بر آن شدند تا از کنار هم دور شوند
و بهمین دلیل از سرما یخ زده، می مردند
از اینرو مجبور بودند برگزینند
یا خارهای دوستان را بپذیرند
و یا نسلشان از روی زمین برچیده شود
آنها دریافتند که باز گردند و گرد هم آیند
آموختند که با زخم های کوچکی که
همزیستی با کسی بسیار نزدیک
بوجود می آورد، زندگی کنند
چون گرمای وجود دیگری مهم تر است

و این چنین توانستند زنده بمانند

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد، بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با «بدی های» دیگران کنار آید و «خوبی های» آنان را ستایش نماید.


داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا

زیارت عاشورا

عارف فرزانه آیت اللّه بهجت (ره) می فرمود: مضمون زیارت عاشورا گواه و روشن كننده عظمت آن است، مخصوصاً وقتى آنچه در سند زیارت ملاحظه می كنیم که امام صادق علیه السلام به صفوان مى فرماید: زیارت عاشورا را بخوان و در خواندن آن استمرار داشته باش، من به خواننده آن چند چیز را تضمین می كنم:

زیارت او قبول، تلاشش مشکور و حاجت وى از جانب خداوند متعال بر آورده می شود و با دست خالى باز نخواهد گشت. اى صفوان! این را با ضمانتى از پدرم، و پدرم از امیرالمؤمنین علیه السلام و ایشان از حضرت رسول صلّى الله علیه وآله و رسول خدا از جبرئیل و جبرئیل از خداوند عزّوجلّ دریافت نموده، هر یك از آنها این زیارت را با این ضمانت تضمین نمودند، خداوند عزّوجل به ذات اقدس خود قسم خورده كه هركس زیارت كند حسین علیه السلام را به این زیارت از نزدیك یا دور و دعا كند به این دعا، زیارت و دعاى او را قبول مى كنم و خواسته اش هرچه باشد بر آورده سازم. پس از درگاه من با ناامیدى و زیان باز نگردد و او را به برآمدن حاجتش، و رسیدن به بهشت و آزادى از دوزخ خرسند و خوشحال مى كنم و شفاعت او را در حق هر كس كه شفاعت كند بپذیرم.(1)

ادامه نوشته

رفاه

الحمدلله که دیگر در کشور گرسنه نداریم و همه در رفاه کامل هستند!


یک مقام عالی رتبه کشوری : با اشاره به قانون هدفمند كردن يارانه‌ها اظهار كرد: هر روستايي با اجراي اين قانون حدود 50 هزار تومان پول مي‌گيرد. يك خانواده‌اي كه 5 ميليون تومان از دولت وام گرفته امروز توانسته يك گله گوسفند راه بياندازد.

وی افزود : ما الان فقير نداريم و با امكاناتي كه در اختيار روستاييان مي‌گذاريم در رفاه قرار دارند و خود کفا خواهند شد.!!

مارايت الا جميلا!

زنان مسلمانان از بدو تولد اسلام از آگاهى و شناخت و شعور برخورداربوده اند بگونه ای که این شناخت نقش زنان را در حماسه عاشورا آشکار کرد . حضرت زینب در جریان حماسه عاشورا با مجاهدت و قیام شجاعانه خویش در برابر زورگویان وهم چنین فریب خوردگان زمانش، آن چنان از قیام حسین دفاع کرد که تا قیام رستاخیز، همانند او نه در مردان و نه در زنان، وجودندارد و این نام جاودان و مقدس برای همیشه با عظمت باید برده شود.زینب نقش نگهداری از قیام خون بار حسینی را بر عهده داشت که قطعا اگر او این بار را بر دوش نمی گرفت، خون حسین پایمال می شد.

مصيبت در این واقعه بسيار بزرگ بود ، ليكن عظمت زينب و كلثوم از اين ها فراتر است . زينب ان گونه صبر جميل مستقر ساخته و شكيباست كه اين همه داغ جانسوز را به جان مى خرد. ليكن چون در راه خدا و براى استقرار دين خداست خم به ابرو نمى آورد. و اصولا اين ها را در راه خدا جز زيبايى و نيكى چيز ديگر نمى بيند. مصيبتى كه اين بانوى بزرگوار عقيله بنى هاشم تحمل مى نمايد نمونه ندارد. ليكن انديشه انگونه بالنده و شفاف است و ان گونه خدایی مى انديشد كه اين مصايب را با اغوش باز استقبال مى كند. صبر و تحمل مى نمايد كه گريبان چاك نمى كند. مويه پرنيان نمى كند  و از كودكان همراهان مراقبت مى نمايد و به آنان استوارى مى اموزد تا فرصت ها آشکارشود. زبان على در كامش گشوده شود و ان گونه بنى اميه را رسوا سازد كه همگان را به خاك ذلت بنشاند.زينب در انديشه انگونه بالنده است كه اين همه مصيبت را تحمل نمود وقتى یزید پلید در مجلس جشنی که ترتیب داده بود  سخن از فتح و پيروزى به میان می آورد و از وى پرسيد: رفتار خدا را در مورد برادرت چگونه ديدى ، ان گونه پاسخ شفاف و بالنده شنيد  و در برابر وى فرمود :

من جز زيبايى چيزى نديديم

مارايت الا جميلا!


قوز بالاقوز

هنگامی که یک نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم کاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می کند این مثل را می گویند.

فردی به خاطر قوزی که بر پشتش بود خیلی غصه می خورد. یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر آتشدان حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. سر بینه که داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد که سر بینه نشسته. وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند می زنند و می رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. درضمن اینکه می رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید که آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.
از ما بهتران هم که داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش که او هم قوزی بر پشتش داشت، از او پرسید: «تو چکار کردی که قوزت صاف شد؟» او هم ما وقع آن شب را تعریف کرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می آید. وقتی که او شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن، از ما بهتران که آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود که فهمید کار بی مورد کرده، گفت: «ای وای دیدی که چه به روزم شد ـ قوزی بالای قوزم شد
مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب مثنوی ساده ای گنجانده است که نقل آن را در اینجا خالی از فایده نمی دانم؛ 

خردمند هر کار بر جا کند :
شبی گوژپشتی به حمام شد
عروسیّ جن دید و گلفام شد
به شادی به نام نکو خواندشان
برقصید و خندید و خنداندشان
زپشت وی آن گوژ برداشتند
ورا جنـّیان دوست پنداشتند
شبی سوی حمام جنـّی دوید
دگر گوژپشتی چو این را شنید
که هریک زاهلش دل افسرده بود
در آن شب عزیزی زجن مرده بود
نهاد آن نگونبخت شادان قدم
در آن بزم ماتم که بد جای غم
نهادند قوزیش بالای قوز
ندانسته رقصید دارای قوز
خر است آنکه هر کار هر جا کند
خردمند هر کار برجا کند

حال دنیا

حـــــــال دنیــــا را بپــرسیــدم من از فـــرزانه‌ای

گفـت یا آب است یا خــاک اســت یا پـــروانه‌ای!

گفتمـش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟

گفت یا برق اسـت یا بـاد اســت یا افســـانه‌ای!

گفتمش اینها که می بینی چـــرا دل بستـه اند؟

گفــــت یا خوابنــــــد یا مستنــــد یا دیــوانـه‌ای!

گفتمــش احـــوال عمـرم را پس از مردن بگــو؟

گفــت یا بـاغ اســـت یا نار اســت یا ویـــرانه‌ای!


          ابوسعید ابوالخیر

افتخار همجواری


السلام علیک یا امام رئوف

خداوند بزرگ را شاکرم که این بار هم   زیارت امام رئوف حضرت امام ثامن الحجج عليه السلام را نصیب این حقیر نمود تا بیشتر از قبل  ریزه خوار سفره کرامت حضرتش باشم.

بدون شك ، يكي از الطاف و عنايات خداوند بر ملت ايران كه مهر افتخار پيروي از مكتب اهل بيت گرامي نبي مكرم اسلام بر پيشاني خويش دارد اين است كه بارگاه نوراني امام هشتم علي ابن موسي الرضا (علیه السلام) را دركشور ما قرار داده تا به بركت آن وجود مقدس، بتوانیم از بالاترين نعمات مادي و معنوي برخوردار باشیم.عشق به امام رضا تاج افتخار اين ملت و تمام ايمان اوست، عشق به امام هشتم دار و ندار اين مردم و همه هستي اوست.قلب تك تك ايرانيان خانه و آشيانه اوست. امام رضا پناهگاه اين ملت و باب الحوائج اوست.
امید است از فرصت بدست آمده بتوانم با معرفت از این چشمه عطوفت و مهربانی امام رئوف بهره لازم را ببرم


 

شام غريبان

قبايل همچنان به خيمه ها هجوم مى آورند و در آنان آتش ‍ مى افكنند. و آتش مانند دهان هاى گرسنه اى ، جنون آميز زبانه مى كشد و همه چيز را مى بلعد.
گرگها زوزه مى كشند. به برّه هاى كوچكِ ترسان ، حمله ور شده اند.!
شياطين با فرشتگان به نبرد برخاسته اند.
و فريادهايى برخاسته است  که  بزرگ و كوچكشان را نابود كنيد.
هنگام تقسيم غنايم است . قبايل برای تصرّف سرهاى بريده به نزاع مى پردازند تا به واسطه آنان به ابن زياد، حاكم شهرِ نيرنگ تقرّب جويند. سرها بر بالاى نيزه ها قرار مى گيرند. كاروانى از عمالقه به حركت درآمده است كه پيشاپيش آنان سر نواده آخرين پيامبر قرار دارد.
روح جوان بيمار از مشاهده اين احوال در حال پرواز از كالبد است .
لخته هاى خون و پيكرهاى پراكنده شده و شمشيرهاى شكسته و نيزه هاى فرو رفته در ريگها، حاكى از حماسه بزرگى است ، حماسه اى كه آن را مردانى تحقق بخشيده اند كه مرگ را به زانو درآورده اند و در قلبِ مرگ ، چشمه هاى حيات را جوشانده اند؛ و پرده از راز خلود و جاودانگى برداشته اند.
زنى كه پنجاه سال از عمرش گذشته است ، به سمت جنازه اى حركت مى كند كه آن را مى شناسد. از كودكى با او بزرگ شده و در بزرگى او را مراقبت نموده و اكنون آن را پاره پاره در زير سمّ اسبان ديوانه مى بيند.
زينب  كنار قتلگاه آخرين نواده پيامبر مى آيد. پيكر چاك چاك ، بى حركت است . روح او كه قبايل را متحيّر ساخته از تن مفارقت كرده است . زينب دستان خود را زير بدن برادر قرار مى دهد. چشم خود را به سمت آسمان مى دوزد و با چشمانى گريان چون ابر بهار مى گويد:
الهى تقبل منا هذا القربان
و سكينه  خود را بر پيكر پدر مى افكند و آن را در آغوش مى گيرد. و در حالت ويژه اى از ارتباط با خداوند قرار مى گيرد. صدايى مى شنود كه از اعماق ريگها بلند است. همهمه اى آسمانى و عجيب كه شباهت به صداى پدر سفر كرده اش دارد:
شيعتى ما ان شربتم عذب ماء فاذكرونى
او سمعتــم بغـــريب او شهيــد فاندبونى
قبايل با كوله بارى از ننگ ، ننگ ابدى ،قصد برگشتن به كوفه را دارند.
و سكينه  همچنان جسد خونين پدر را در آغوش گرفته است .
قبايل بيابانگردِ بى فرهنگ ، هجوم مى آورند و او را به زور و با سرنيزه كشان كشان بر ناقه سوار مى كنند.
بيست زن داغدار و يك جوان بيمار و چند كودك بى سرپرست ، غنيمتى است كه قبايل در طولانى ترين روز تاريخ به دست آورده اند.
خورشيد فرار كرده است و پشت افق پوشيده از خون سرخ ، پنهان شده است و ماه مانند چشمانى اشك آلود، خونبار طلوع كرده است .

قبايل ، ساحل فرات را ترك مى كنندو فرات را تنها رها مى كنند تا در بيابان همچون مارى سرگردان در پيچ و تاب باشد.
و موكب اسيران نيز حركت كرده است و با چشمانى غمگين به پشت سر به اجساد پراكنده اى مى نگرد كه بر بالاى ريگهاى بيابان چون ستارگانى خاموش افتاده اند. سرانجام آن بيابان را پشت سر مى گذارد و سكوتى سهمگين بر آن صحرا حاكم مى گردد و فقط ناله اى از اعماق آن زمين شنيده مى شود؛ زمينى كه به رنگ ارغوانى درآمده است .
                                                                                            التماس دعا

ستاره ای خاموش!

وقت رفتن فرا رسيده است . آخرين نواده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چشمان پر فروغ خود را به سمت ريگها تا افقهاى دور دست به حركت در آورده است .
بانوان و كودكان از ميان خيمه ها خارج شده اند. چشمانى اندوهبار به آخرين مرد مى نگرند. به آخرين رشته آرزو.
جوانى كه از بيمارى رنج مى برد بپا مى خيزد. خود و شمشيرش را به سوى ميدان مى كشاند. بر عصا تكيه مى دهد. جوانى كه پدرش او را براى روز ديگرى ذخيره كرده است .
اندوه در خيمه ها مانند كلاغان به پرواز درآمده است و بر قلبهاى شكسته نشسته است . از فاجعه اى هولناك كه بزودى اتفاق خواهد افتاد خبر مى دهد.
حسين براى خداحافظى مى ايستد. خدا حافظى با زمين . خورشيد بر ريگها آتش مى بارد و فرات جارى است و قصد فرار دارد. قبايل وحشى در پى انتقام خونهاى گذشته اند... گردبادى به هوا برخاسته است . دوان دوان به دور دستها مى رود. از درون خود نداى كوچ مى شنود. عشق به سفر دارد.
فرزند زهرا رداى زيباى عروج در بر كرده است و عمامه اى به رنگ گل بر سر گذاشته ، عباى پيامبر بر تن دارد و شمشير او را با خود حمل مى كند.
قبايل از ديدن او از خودبى خود شده اند. دردرون آنان آتشِ انتقام ، شعله كشيده است و چشمان آنان در انتظار شبيخونى بزرگ برق مى زند.
حسين جامه اى را طلب مى كند كه هيچ كس به آن رغبتى نداشته باشد تا در زير لباس خود بپوشد. براى او لباسى كوتاه مى آورند، با لبه شمشير آن را به دور مى افكند.
- اين از لباس ذلّت است .
جامه اى كهنه انتخاب كرده آن را با شمشيرش پاره نموده ، زير لباسهايش مى پوشد.
قبايل براى كشتن آخرين نواده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آماده شده اند و او با كودكان و بانوان خداحافظى مى كند.
حسين چون طوفانى خشمگين با شمشير خود به سمت قبايل حمله ور شده است .
پسر سعد كه آرزوهاى خود را برباد رفته مى بيند فرياد مى زند:
- اين فرزند على بن ابيطالب است . اين فرزند كشنده عرب است . از هر سو به او حمله ور شويد. قبايل بر او هجوم مى آورند و با هزاران تير او را هدف قرار مى دهند و بين او و خيمه ها فاصله مى افكنند.
قبايل به سمت او حمله ور مى شوند. حسين تشنه لب امواج خيانت را از خود دور مى كند و مى جنگدو مقاومت مى كند. سرهاى اهل كفر را درو مى كند. احساس تشنگى شديدى مى نمايد. و فرات در محاصره چهارهزارنفر يا بيشتر است . فرات آبهاى خود را بر ساحل مى پاشد و حيوانات روى زمين از آن بهره مى جويند. در حالى كه آخرين نواده پيامبر تشنه يك جرعه آب است .
حسين طوفان وار به سمت نهر فرات حركت مى كندو نامردان را از سر راه برمى دارد.
قبايل از مقابل او هراسان فرار مى كنند و باران تير از هرسو به سمت او باريدن گرفته است و حسين مرگ را به زانو درآورده است. ديوارهاى زمان را مى شكندو. بر تاريخ گام مى گذارد.
روح بزرگ  قصد پرواز از جسد خونين را دارد، خون از زخمها چون فواره مى جوشد و ريگهاى برافروخته و ملتهب را سيراب مى سازد. فرات قصد فرار دارد. از اهداى قطره اى آب بخل مى ورزد.
از پيكر درهم شكسته خون جارى است . خونهاى فراوانى كه چهره زمين را رنگين ساخته است . نواده پيامبر مى ايستد تا كمى استراحت كند. پس مردى از قبايل سگ صفت ، سنگى پرتاب مى كند و خون از پيشانى او مى جهد.
حسين مى خواهد با جامه اش خون را از جبين پاك كند كه تير سه شعبه اى مى آيد. تير در قلب كوه مانند حسين جاى مى گيرد.
اين پايان است و پايان رنج و آغاز كوچ به جهان آرامش .
تيرى در پيكر رنجور مى نشيندو سرهاى آن تير چون افعى از پشت بيرون آمده اند و خون به شدت فوران كرده است .
خونهاى سرخ فواره مانند به عالم افلاك سفر مى كنندو ستارگان را رنگين مى سازند. آفاق را گلگون مى كنند. بار ديگر، حسين دو دست خود را از خون پر مى سازد و به صورت و محاسن خود مى مالد در حالى كه آماده عروج است و خون زيادى كه از بدنش رفته است او را بى تاب مى سازد؛ پس ‍ مانند ستاره اى خاموش بر زمين مى افتد.


بامداد شهادت

سپيده دم به خاكسترى مى ماند كه باد، آن را در چشم پاشيده باشد و فرات همچون مارى خروشان در حركت است و قبايلى كه شب را در رؤ ياى غارت سپرى كرده اند، بيدار مى شوند. از دور با چشمانى چون پلنگ به سمت اردوگاه حسينى مى نگرند.

صداهاى فراوانى در هم مى آميزد. هف هف شتران،  شيهه اسبان  و صداى شمشيرها و نيزه هاى آماده جنگ و گريه ها...و حُرّ كه راه را بر كاروان بسته و آن را به سرزمين مرگ كشانده بود، اكنون سراسيمه ايستاده و به گردانهاى انبوه مى نگرد. به آنانى كه آمده اند تا نواده رسول خدا را بكشند. هرگز به ذهن او خطور نكرده بود كه كوفه به  قصد كشتن مُنجى  تا اين حد سقوط كرده باشد.

اسب خويش را به سمت خط مقدّم مى راند و به افقى مى نگرد كه حسين در آن جا ايستاده است . از دور او را مى بيند كه لشكر خود را آرايش مى دهد. تعداد آنان هفتاد يا هشتاد نفر بيشتر نيست آيا واقعا حسين مى خواهد بجنگد؟ آيا در معركه اى زيانبار وارد خواهد شد؟

حرّ صداى حسين را مى شنود كه به لشكريان اندك خويش چنين مى گويد:

اِنَّ اللّهَ تَعالى قَدْ اَذِنَ فِى قَتْلِكُمْ وَقَتْلِى فِى هذَا الْيَوْمِ فَعَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ وَالْقِتالِ...

حسين ، در قلب سپاه ايستاده و پرچم را به دست ابوالفضل  مى دهد. پرچم برفراز سر عبّاس چون بيرقى برافراشته برفراز يك لشكر به نظر مى آيد.

قبايل به سمت خيام حرم حمله ور مى شوند. و اسبها تاخت و تاز مى نمايند. غبارى به هوا برخاسته و قلبهاى كوچك در درون خيمه ها به شدت به تپش درآمده است.

آه ! چه روز وحشتناكى است

جلوه گاه مروت

علمدار رشید و وفادارش حضرت ابوالفضل(ع) نمونه اعلای فتوت و جوانمردی بود، بویژه آنجا که لب تشنه بر فرات وارد شد و مشک را از آب پر کرد و خواست از آب زلال آن بنوشد که یاد تشنگی امام حسین(ع) و کودکان خیام، مانع از آن شد و به خود خطاب کرد: ای نَفْس! پس از حسین زنده نباشی! او و یارانش در آستانه مرگ و شهادتند و تو می خواهی آب سرد بنوشی؟ ... آب را بر روی آب ریخت و لب تشنه از فرات بیرون آمد و به شهادت رسید.


حضرت ابوالفضل، پهلوانی در میدان فتوت و نام آوری از دودمان غیرت و رادمردی بود.


به دریا پا نهاد و خشک لب بیرون شد از دریا
مروّت بین، جوانمردی نگر، غیرت تماشـا کن

منبع :مقتل الحسین، مقرّم

ماستها را کیسه کرد

اصطلاح بالا کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است.
فی المثل گفته می شود:"فلانی چون سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه کرد." یا به عبارت دیگر به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد بچه ها ماستها را کیسه کردند و قس علی هذا...

اکنون ببینیم وقتی که ماست داخل کیسه می شود چه ارتباطی با ترس و تسلیم و جا خوردگی پیدا می کند.


ژنرال کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مدتی رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد.
پارک مختارالسلطنه در اصفهان که اکنون گویا محل کنسولگری انگلیس است به او تعلق داشته است.

مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند.

گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند. مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره ها دفع شر و رفع مزاحمت شد.

روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند. مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت.

چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته و متنکر به یکی از دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.

ماستفروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:"چه جور ماست می خواهی؟" مختارالسلطنه گفت:"مگر چند جور ماست داریم؟" ماست فروش جواب داد:"معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!"

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش گفت:"ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!"

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:"آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!"

چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه و همه ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.

آری، عبارت مثلی ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.

ثواب و فضيلت گريه بر امام حسين عليه السلام

شخصى بی سوادی در مجلسى كه با حضور علامه مجلسى رحمه الله تشكيل يافته بود، ادعاى فضل می کرد و روايات مربوط به ثواب و فضيلت گريه بر امام حسين عليه السلام را به شدت تكذيب و انكار مى نمود؛ همان شب وقتى به خواب رفت ، در خواب ديد كه مردم روز قيامت در دسته هاى منظم محشور شده و ميزان اعمال ، پل صراط، آتش ‍ جهنم و باغ هاى بهشتى و... آماده شده و بر اثر شدت تشنگى به دنبال آب مى گردد و ناگهان حوض بزرگى را ديد و با خود گفت :
اين همان حوض كوثر است كه خنك و شيرين تر از عسل مى باشد.
كنار حوض ، دو مرد و يك زن كه درخشش نورشان اهل محشر را فرا گرفته بود، با لباس سياه بر تن ، گريه كنان و غمگين ايستاده بودند؛ پرسيدم كه اينها كيستند؟
جواب دادند:
اين حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و او على مرتضى عليه السلام و اين بانو، طاهره ، فاطمه زهراء عليها السلام است .
وقتى از علت پوشيدن لباس سياه بر تن پرسيدم ، جواب دادند:
مگر امروز روز عاشوراء؛ روز شهادت حسين عليه السلام ، نيست .
نزديك فاطمه زهراء عليها السلام رفته و شدت تشنگى ام را به حضرت اظهار كردم و او نگاهى تند به من كرد و فرمود:
آيا تو همان كسى هستى كه ثواب و فضيلت گريه بر مصيبت فرزندم ، خون دلم ، روشنايى نور ديدگانم ، شهيد كشته شده به ظلم و ستم ، حسينم ، را انكار مى كنى ؟! نفرين و لعنت خدا بر كشندگان و ستمگران و منع كنندگان آب بر او باد.
سرانجام از خواب بيدار شده و با ترس و واهمه ، از درگاه پروردگار متعال آمرزش مى طلبيدم و از گفته هايم توبه كرده و نزد كسانى كه با آنها در مجلس ‍ به بحث پرداخته بودم ، رفته و ضمن بيان خوابم ، نزدشان توبه كردم .

منبع :بحار الانوار العلامة المجلسي

مطالب مرتبط

پدر مصيبت زده

پدر مصيبت زده
خورشيد همچنان در آسمان نيلگون ميخكوب است . شعله هايش ‍ صورتها را كباب مى كند و گردونه مرگ ديوانه وار در ريگهاى سوزان مى چرخد،مردانى را مى ربايد.
بيابان از ضربات نعل اسبان فرياد مى كند و ريگها خون مى نوشند و هل من مزيد مى سرايند... و قبايل ، مستانه به انتقام خونهاى گذشته مى پردازند، گذشته هاى بسيار دور.
فرات جارى است ، با امواجى خروشان ، گويا به آنچه در سواحل آن اتفاق مى افتد، بى اعتناست يا شايد شتابان قصد فرار دارد! نمى خواهد صحنه هاى هولناك را ببيند.يا شايد مى خواهد براى دريا قصه صحرا و تشنگى و حسين را بسرايد.
از اصحاب حسين هيچ كس باقى نمانده است . همه با وى خداحافظى كرده و رفته اند. با حسين هيچ كسى جز خاندانش باقى نمانده . على اكبر جلو مى آيد. روزگار، خشم پيامبران را ذخيره كرده است . پدر با فرزند خويش با چشمانى غمزده و گريان چون ابر بهار خدا حافظى مى كند.
نيزه وحشى جسد نور نبوى را درهم مى شكند. على گردن اسب خود را مى گيرد؛ اسب او را در دل جنگل متراكم نيزه ها و شمشيرها كشانيده است  و قبايل وحشى او را محاصره مى كنند .
وقتى كه پدر مصيبت زده مى رسد، پسر به دور دست سفر كرده است .

طلوع سرخ و گلگون

خورشيد طلوع كرده است ، سرخ و گلگون . گودالى از خونها. سرشاخه هاى درختان نخل برق مى زنند. وريگهاى بيابان برافروخته شده اند؛ و چهره قبايل با رنگ جنايت رنگين شده است . شيطان بيدار شده عربده مى كشد و ويران مى كند.لاشخورهاى ديوانه در آسمان به پرواز درآمده اند و گردبادى از سمت بيابان مى وزد و درختان خرما مانند نيزه هايى هستند كه گويا در ساحل فرات فرو رفته اند.
فضا پر از خطر است ؛ مانند تندرهايى كه انفجارگونه از ميان توده هاى ابر برمى خيزند. تيرهايى ديوانه وار رها مى شوند كه در پيكانهاى خود مرگ را به ارمغان مى آورند. سرنوشت یاران رقم میخورد و همه خود را در چند قدمی رستگاری ابدی می بینند.
مردان در دل جنگلى انبوه از شمشيرها و نيزه ها پيشروى مى كنند. با قدرتى بى نظير مى رزمند. گويا مى خواهند سرود سرنوشت تاريخ را بسرايند.

گرد و غبارى بر مى خيزد و شمشيرها مانند برقهايى شعله ور مى شوند. و وقتى كه غبار ميدان جنگ فرو مى نشيند، پنجاه پيكر مجروح ديده مى شوند كه در برابر آفتاب داغ قرار گرفته اند و زخمها زمين را سيراب مى كنند، خونها درختان آزادى و حريّت را بارور مى سازند. درختى كه ريشه آن ثابت در اعماق زمين و شاخه هايش در اوج آسمان است ....

ای اصغـــر شیــرین زبـان

ای اصغـــر شیــرین زبـان      آرام شـــو آرام شــــو
کمتـــــر بکــن آه فغـــــان       آرام شـــو آرام شــــو
ای شیـــرخواره اصغـــرم        آرام شـــو آرام شــــو
آرام بــــاش ای مـــــادرم       آرام شـــو آرام شــــو
آتـــش نــــزن برجــان من       ناخن مزن پستان من
ای کـــودک نــــالان مـــن       آرام شـــو آرام شــــو
از دست تو شد صبر و تاب     از تشنگی باشی کباب
نایاب گــــردیده اسـت آب       آرام شـــو آرام شــــو
ای شـــیرخـــوار مه لقـــا        آب روان جــانــرا بهــا
باشـــد درین دشـــت بلا        آرام شـــو آرام شــــو
از چـــه نمی گیــری قرار       ای کودکم ای شیر خوار



ســــر روی زانویم گـــذار       آرام شــــو آرام شـــــو
ای اصغــــر شیــــین زبان      آرام شـــو آرام شــــو
کمتـــر بکــن آه فغــــــان       آرام شـــو آرام شــــو
نایاب گـردیده است شیر       آرام شـــو آرام شــــو
مــــادر دمی آرام گیـــــر        آرام شـــو آرام شــــو
ای کــــودک در دانــه ام        وی گــوهــر یکدانه ام
تو شمع و مـن پروانه ام        آرام شـــو آرام شــــو
دانــم که داری ای پسر        تو شوق جانبازی پس
گـــردی تو قـربان پــــدر        آرام شـــو آرام شــــو
از کی تو عشق آموختی      این شعله را افروختی
چون خود تو من را سوختی  آرام شـــو آرام شــــو
ای غنـــچه خنـــدان من      ای مرغ خوش الحان من
وی کــودک عطشان من      آرام شـــو آرام شــــو
ای اصغــر شیــرین زبـان      آرام شـــو آرام شــــو
اصغـر بمیــرت مـــــادرت    باشد چه عشقی بر سرت
کافکنــــده انـــــدر آزرت      آرام شـــو آرام شــــو
نی شیر و نی آبی مرا       نه صبر و نی تایی مرا
نه راه و اسبــابی مـرا       آرام شـــو آرام شــــو
مادر (رضایی) روز و شب    باشــد برایت در تعب
گویند بتو ای تشنـه لب     آرام شـــو آرام شــــو

     شعر از : سید عبدالحسین رضایی

 

هَل مِن ناصر یَنصُرنی


ندای هل من ناصرینصرنی حسین (ع) علیرغم گذشت هزارو چهارصد سال هنوز در فضای انسانیت، طنین انداز است، و در پیشانی تاریخ می درخشد، و آزآنجا که بینش تشیع ، هر روز عاشورا و هر روز کربلا است، باید همه ما خود را آماده سازیم تا به این ندا پاسخ مثبت دهیم و به این دعوت، لبیک گوییم.



بندگان دنيا

از سخنان حضرت سيدالشهداء عليه السلام :


مردم بندگان دنيا هستند، دين بر سر زبان آنها قرار دارد، تا آنجا كه دين زندگى مادى آنان را تاءمين مى نمايد به آن تظاهر مى كنند ولى هنگامى كه گرفتار شدند (و دين در جهت مخالف منافع آنان قرار گرفت ) در اين هنگامه ها دينداران واقعى كم اند.
چون پاى امتحان در ميان آيد، مردم را مى توان شناخت (آن گاه مى توان دانست كه ديندار واقعى كيست ؟)


منبع :

 چهارده اختر تابناك نوشته احمدى بيرجندى

آزمون یاران

در شب عاشورا امام حسین علیه با ياران خويش سخن گفته و از آنان مى خواهد در صورت تمايل صحنه را ترك كنند و مى فرمايد اين سپاه به جز من با كسى كارى ندارد. شما مى توانيد از تاريكى شب استفاده  و صحنه را ترك نماييد و نيز مى توانيد همراهان مرا (زنان و فرزندان خردسال ) همراه خويش ببريد!
به آنان صريح و شفاف سخن می گوید كه من پيمان خويش را از عهده شما بر داشتم ! پيمان با من مانع رفتن شما نیست، آزاد هستيد مى توانيد برويد!
مشخص شد همان گونه كه از جانب طاقوت تصميم نهايى گرفته شده است ، از جانب حسين عليه السلام نيز تصميم نهايى گرفته شده است كه در هيچ شرايطى با حزب عثمانيه بيعت نكند و راه ديگرى جز شهادت در راه استقرار دين باقى نمانده است . حسين با اغوش باز و روى گشاده به استقبال اين ارزش ‍ مى رود.
ولی حسين خود تنها نيست عده اى از بهترين افرادى روى زمين وى را همراهى مى نمايند. از جانبى عده اى از زنان و خردسالان همراه اين كاروان هستند. و عده اى نيز در بين راه به كاروان حضرت ملحق شده اند. سر نوشت اينان چه خواهد شد؟ ايا امام اينان را وادار خواهد نمود كه همراه وى باشند و به شهادت برسند و يا آنان را آزاد خواهد گذاشت كه راه را خود برگزينند. و آنان را آزمون خواهد نمود.
در كاروان حسين عليه السلام صرف نظر از زنان و كودكان دو گروه افراد به چشم مى خورد. يك گروه كه از مدينه همراه امام شدند. افرادى شايسته و سترگ و مقاوم كه از همان قدم اول راه حسين را در هر شرايط بر گزيده اند. گروه دوم افرادى كه يا در بين راه به انگيزه هاى دنيايى يا تصميم هاى زور گذر همراه شده و يا برخى از اينان نيز از آغاز همراه شده باشند. در هر صورت دو گروه بايد آزمون شوند تا با گزينش خويش ، راه حسين را انتخاب نمايند. گروه دوم كه مشخص است هنگامى كه اوضاع سياسى را به جانب جنگ ببينند به يقين از حسين جدا خواهند شد. زيرا اينان از نخست هم با حسين و حسينى نبودند، تا اكنون باقى بمانند.
اين آزمون در مراحل متفاوت سر نوشت و تصميم همراهان حسين عليه السلام را شفاف ساخت . ان گروه كه به هواى خواهش هاى نفسانى و دنيايى با آن حضرت همراه شده بودند، هنگامى كه اخبار سقوط كوفه و كشته شدن ياران حسين عليه السلام شنيدند و سخنان امام را شنيدند بر آنان يقين شده كه اين كاروان اهداف ديگرى را دنبال مى كند، امكان دست یابی  به امتيازهاى دنيايى با اين شرايط فراهم نيست ، جدا شده و رفتند .
امام مى خواستند به این افراد بفهماند كه اگر به انگيزه هاى دنيايى همراه من آمدهايد اشتباه نموده اند در رفتار خويش تجديد نظر كنيد. نه اين كه هيچ مسووليتى نداريد مى توانيد برويد!!! و به همين جهت بعد از آزمون ، آنان كه همراه حسين ماندند و در واقع حسينى بودند ان گونه تقدير نمود كه فرمود من يارانى همانند شما سراغ ندارم .

ان الحسين مصباح الهدى و سفينه النجاه

جامعه همانند اقيانوس است كه انسان ها بر ان شناورند. اقيانوس حركت طوفان ها در اقيانوس باعث خيزش امواج مهيب است كه شنا گران را تهديد مى سازد. در جامعه نيز فرهنگ ها و انديشه هاى متضاد باعث خيزش ‍ طوفان ها و امواج سهمگين مى شود.
براى رسيدن به ساحل اقيانوس ، چه بسا فن شنا شخص را كفايت نكند، نياز به كشتى و اب نورد مطمئن است كه در درون ان قرار گرفته با اطمينان و آرامش به ساحل برسد.
در جامعه نيز يك انديشه كه انديشه زلال وحيانى است انديشه آرامش و مطمئن است . انديشه هاى چالشگر حق كه اگر كاربرد انديشه درباره آنان گزاف نباشد كه هست . همانند امواج سهمگين طوفان زا هستند كه انسان ها را تهديد مى نمايند. انسان در خطر سر گردانى در اقيانوس و در خطر گرداب ها نياز به مشعل هدايت و وسيله اى همانند كشتى و اب نورد مطمئن دارد. گمراهى ها در زندگى انسان فرجام نيك وى را تهديد مى نمايند. رهنمونى كه انسان را از اين سر گردانى ها راهيابى مى كند و از اين گرداب ها نجات مى دهد انديشه و رفتار عترت رسول الله (ص ) است .
مثل اهل بيتى كمثل سفيه نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق .
رهنمون هدايت و كشتى نجات در اموج خروشان باطل ، حسين است كه :

 ان الحسين مصباح الهدى و سفينه النجاه .

آنان كه حسين را امام برگزيدند خطر امواج آنان را تهديد نخواهد كرد زيرا كه روش حسين پيام هاى نهضت حسين در سخت ترين و پيچيده ترين امواج راهگشاى آنان خواهد بود.


حماسه حسینی از نگاه اندیشمندان جهان


 السلام علیک  یا أبا عبدالله و علی الأ رواح التی حلت فنائک  
 
چارْلز دیکنْز ( نویسنده معروف انگلیسی) : "اگر منظور امام حسین (ع) جنگ در راه خواسته های دنیایی بود ، من نمی فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند ؟ پس عقل چنین حکم می نماید که او فقط به خاطر اسلام ، فداکاری خویش را انجام داد "

توماس ماساریک: «گرچه کشیشان ما هم از ذکر مصایب حضرت مسیح مردم را متأثر می سازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین علیه السلام یافت می شود، در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد که مصایب مسیح در برابر مصایب حسین علیه السلام مانند پر کاهی است در مقابل کوهی عظیم».

ماهاتما گاندی (رهبر بزرگ انقلاب هندوستان) : «من برای هند چیز تازه‏ای نیاوردم؛ فقط نتیجه ه‏ای را که از مطالعات و تحقیق‏ هایم درباره تاریخ زندگی قهرمانان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی علیه‏السلام پیمود."
ادامه نوشته

هيهات منّا الذّلة

در آسمان ، علامات خطر پديدار شده است . انبوه ابزار و مقدمات جنگى ويرانگر مانند قطعات ابرى كه هزاران صاعقه در دل خود نهفته دارد، هويدا مى گردد.
لشكريانى كه از فرات مراقبت مى كنند راه را بر افق مى بندند. سگهاى حريص و گرگهاى درنده ، قبايل وحشى كه انديشه شبيخون و غارت ، آنان را سرمست ساخته است . كاروان در مقابل طوفانى آتش خيز چه مى تواند بكند؟ هفتاد خوشه سبز در محاصره دسته هاى انبوه ملخ قرار گرفته است .
حسين به هزاران شمشيرى كه براى پرپر ساختن او آمده اند مى نگرد و با تاءسّف و اندوه مى گويد:

اَلنّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدّينُ لَعْقٌ عَلى الْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ ما دَرَّتْ مَعايِشُهُمْ
به پشت سر نگاه مى كند؛ جز گروهى اندك از مؤ منان را نمى يابد؛ هفتاد نفر يا بيشتر و به همان تعداد زنان و كودكان و دو راه وجود دارد و ديگر هيچ . شمشير يا ذلّت .

 هيهات منّا الذّلة.


بوی مرگ

كوفه ، ساكنان خود را به جنبش و تحرك درآورده است و زمين زير پا مى لرزد. گُردانهايى از سربازان ترسو و بزدل به اين سو و آن سو مى دوند. چشمان نامردانى كه سلاح كشتار را حمل مى كنند ناآرام و بيقرار است.
لشكريانى كه در ذلّت مانند اسيران هستند. قلبهاى آنان با حسين است ؛ ولى شمشيرهايشان قلب او را نشانه گرفته است .
مارها و افعى هايى پيچ و تاب مى خورند و به سمت فرات مى خزند و آن را در محاصره خود میگیرند و نهر فرات چون مارى افسانه اى در ميان شنزارها در حركت است.
شمر مانند خوكى به سوى رؤ ياهاى بيمارگونه اش حركت مى كند. از او بوى مرگ برمى خيزد و هزاران قربانى در كاسه خالى چشم او جاى گرفته اند و از درون او شعله ها و دودها و بوى جسدهاى سوخته برمى خيزد...
گرگهاى گرسنه زوزه مى كشند.و براى دريدن آماده مى گردند و قبايل ، خواب شبيخون و شب هاى جنون غارت را مى بينند.
كركسها از راه دور بوى جنگى را استشمام مى كنند كه به زودى اتفاق خواهد افتاد و در آسمان به پرواز درآمده اند.در انتظار به چنگ آوردن صيد خود به سر مى برند...




کربلا!

سواره اى از دور پيدا مى شود... غرق در سلاح است . فرستاده اى از جانب ابن زياد به سوى حرّ است و نامه اى مهم براى او آورده است . حرّ با صداى بلند كه حسين آن را بشنود مى خواند:
- وقتى كه اين نامه را خواندى ، بر حسين سخت بگير و به او اجازه فرود جز در سرزمينى خشك و بى آب مده .
حسين خطاب به حرّ مى گويد:
- بگذار تا در سرزمين نينوا فرود آييم .
- نمى توانم . پيك ابن زياد مرا تحت نظر دارد.
در اين سمت قريه اى است و فرات از سه طرف آن را محاصره كرده است .
حسين مى پرسد:
- نام اين سرزمين چيست ؟
- طفّ
- آيا اسم ديگرى هم دارد؟
- كربلا
قطرات اشك در چشمان او چون ابرى باران خيز جمع مى گردد.
- سرزمين كرب و بلا... اين جا محل توقّف كاروان ما و ريختن خونهاى ماست . جدّم رسول خدا به من اين خبر را داده است .
و شبانگاه ، هلال محرّم غمگين به نظر مى رسد مانند زورقى تنها... سرگشته اى در درياى ظلمات .
صداى مردانى كه ميخ خيمه ها را مى كوبند بلند مى شود و صداى خنده معصومانه كودكانى كه با ريگها بازى مى كنند... نسيمى روح بخش ‍ از سمت فرات مى وزد؛ و حسين ايستاده است و به افقهاى دور دست مى نگرد... به انتهاى هستى چشم دوخته است...


دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی

السلام علیک یا علی بن مو سی الرضا

اللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضا المَرُتَضی اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقیِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ و َمَن تَحت الثَّری اَلصِدّیقِ الشَّهیدِ صَلاةً کَثیرَةً تآمَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَة کَاَفضَلِ ما صَلَّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن اولیائِکَ.



آقا جان دوباره گدایی  به پابوست میاد که لایق زیارت حرمت نیست ولی بزرگوارانه اونو طلبیدی!اینکه یک باره بگن فردا باید برای انجام ماموریتی عازم مشهد بشی ، جز عنایت آن بزرگوار نمی تونه باشه . آقا جان حال که این بنده نالایق را پذیرفتی ،عنایتی بنما تا اونی بشه که شما دوست دارید ،هرچند در لحظه دیدار مثل همیشه ازسنگینی بار گناهان و نافرمانیها شرمسار است!!

آقاجان اگر آمدم :

دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی
من تورو نگــات کنـم، تو هـم منـــو صـدا کنی
قــربــون صفــات بـــرم، از راه دوری اومــــدم
جـــای دوری نمیـــره، اگه منــو نگـــاه کنــی
دل من زندونیـــه، تــویــی که تنهــا میتــونی
این قفـــس رو وا کنــی، پرنــده رو رهــا کنی
میشه کنج حرمت، گوشــه قــلب من باشــه
میشــه قلــب منــو مثــل گنبــدت طــلا کنی
تو غــریبـی ومنــم غریبــم امــا چی میشــه
دل ایــن غــریبــه رو با خــودت آشنـــا کنــی
دوست دارم تو ایوون آیینت از صبــح تا غروب
من باهــات صفــا کنــم، تو هم منو دوا کنی
دلمـــو گــــره زدم بــه پنجــرت دارم میــــرم
دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی
دوست دارم از حالا تا صبح محشرهمه شب
من رضـــا رضـــا بگــم، تو هم منـو رضا کنــی


یا سیدی!

كاروان ، بيابان را در مسير خودطى مى كند، كاروانى است عجيب . كاروان بازرگانان نيست و نيز به نظر نمى رسد كه كاروان حاجيان باشد. در آن كاروان كودكان زيادى هستند، كودكانى كه به گلهاى بهارى شباهت دارند. كاروان را مردى سرپرستى مى كند كه در چشمان خويش درخشش خورشيد و در پيشانى اش پرتو ماه و در سينه گشاده اش وسعت صحراها را دارد.
در يك سمت او چهره اى چون ماه شب چهارده مى درخشد. جوانى سى ساله و يا بيشتر كه (ابوالفضل ) يا (قمر بنى هاشم ) خوانده مى شود. همواره به برادرش با چشم ادب مى نگرد. او را با جمله (يا سيدى !) خطاب مى كند.
و پشت سر او جوانى است كه شباهت عجيبى از لحاظ صورت و سيرت و سخن ، به پيامبر دارد، او (علىّ اكبر) است .
كاروان بى پروا  به راه خود ادامه داده و به سوى كوفه در حركت است ،
يكى از ياران حسين مى گويد:
نخلستانى را مى بينم ، نخلستان كوفه را !
ديگرى ناباورانه مى گويد:
در اين سرزمين نخلى وجود ندارد اينها نيزه ها و گوشهاى اسبان است .

شتران مى خوابندو بارهاى خود را بر زمين مى گذارند. كشتيهاى صحرا توقف مى كنند؛ مى ايستند تا از درستى مسير مطمئن شوند …..