در حسرت شمع های خاموش!
کم
کم هوا روشن می شود و صدای پای عابران برروی برف های خشک از کوچه به گوش می رسد . همه
در اطاق مجاور اجتماع کرده اند، سکوت و هیجان خاصی حکم فرماست.
قابله
می آید و دستوراتی را ابلاغ می کند .
حدود ساعت هشت صبح بود که صدای گریه نوزاد در فضای اتاق می پیچد.
یکی از خانمها بیرون می آید می گوید، مبارک باشه بچه پسره و حال اونا خوبه .
خبر تولد به پدر که در خارج از منزل بود داده شد. ایشان هم از تولد فرزند خود خوشحال و شادمان بود و شکر خدا بجای آورد و ...
اینک سالها ست مثل امروز خاطرات برای افراد خانواده به عنوان سالگرد تازه می شود .
ساعت ها ،روزها ،هفته ها ، ماه ها و سالها به سرعت می گذرد و این همان شمارش معکوس عمر و هستی ماست . لذا باید قدر لحظات خوش و ایام سلامتی را بهتر و بیشتر بدانیم . چه بسیار کسانی مانند پدرجان و پدر بزرگ و خاله ها و که عمه جان از تولد کودکی شاد و خوشحال بودند ولی حالا زیر خروارها خاک آرمیده اند . عمرها آنچنان تند و پر شتاب سیر مي كند که با نزدیکی در فرجام خود ،تنها خاطرات زود گذر گذشته را همچو خواب پریشان و آشفته در مخیله بجا می گذارد.
اری، یک سال دیگر به عدد سالهای عمرم اضافه شد و یک شمع به همان عدد سالهای سپری شده خاموش شد.

نمی دانم چند شمع دیگر را باید فوت کنم. و من مانده ام با حسرت خاموش شدن شمع هایی که بیهوده به تعداد سالهای از دست رفته خاموش شده اند!












